![]() |
![]() |
|
|
سلام ...
بعد از چند ماه درسو مدرسه بازهم شعر نوشته شد و با درد و درس ومن خودش را وفق داد.... قزاق ها لشكر كشيدند طوفان آمد پايت را محكم كوبيدي 1 2 3 دستور داده شد: چادرهايمان را محكم بچسبيم كه مبادا باد ببرد دستت به دهانت كه رسيد سيگار كشيدي وشدي مردي كه از لاغري اندامش رنج مي برد وسعي مي كند امنيت برقرار باشد! من سرم توي لاك خودم است وبزرگانمان را دوست دارم در هر عصري كه باشد پوست و استخوان شده اي بميرم! دكترت گفت: تو در هر حال بايد تابع رژيم باشي! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/11/26ساعت 15:41 توسط سارا درستی |
|
|
خورشید مثل یک سکه ی پنجاه سنتی خیلی بزرگ بود که یک نفر نفت روش ریخته و کبریت کشیده و روشنش کرده و گفته «بیا، اینو نگه دار تا من برم یه روزنامه بگیم بیام»، وسکه رو کف دستم گذاشته، و دیگر برنگشته. ریچارد براتیگان(از صید قزل آلا در آمریکا)
خواستم با شعری که چن روز پیش نوشته بودم بروز شم ولی دیدم یکم جای کار داره منم نتونستم فعلا روش کار کنم گذاشتم برا بعد وامروز با یه شعر دیگم در خدمتتونم!
اول از همه یه شعر خوب بخونید از اکرم درستی(ازلای دو فصل تاریک)! وهم زبونیای عزیزم لطفا یه سر به وبلاگ ترکیمم بزنیدآلیشمامیش سیگارئتیم
و سپید من
تو آفتابی ترین روز منی ومی توانی در یک چشم به هم زدن روزگار مرا سیاه کنی
تو می توانی بخندی طوری که صاعقه بزند ومی توانی گریه کنی انقدر که سیل بیاید
تو مرد بزرگی هستی، و وقتی هستی... خدا چقدر ساده به نظر میرسد!
امیدوارم خوشتون اومده باشه ومنتظر نظراتون هستم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/06/12ساعت 12:8 توسط سارا درستی |
|
|
داشتم آدم برفی می ساختم که جلوی چشمم سبز شدی و زمستان تمام شد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/05/13ساعت 11:41 توسط سارا درستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
90/11/01 - 90/11/30 90/06/01 - 90/06/31 90/05/01 - 90/05/31 |
|
RSS
|